تبليغاتX
كلبه ى عشق

مانده ام

اکنون مانده ام

با همه ی آنچه تجربه اش می نامم

با بزرگترین موهبت انسانی ام؛ اختیار

با همه ی تعقلات معتبر منطقی متقن

با همه ی احساسات ظریف پرشور بی پناهم

با همه قلبهایی که شکست

                              من مانده ام

با تقدیر غریبی که نمی شناسمش!

 

خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛ يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه

 


 

نوشته شده توسط سيد محمد حسيني در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 ساعت 14:14 موضوع | لينک ثابت


شقايق گفت با خنده : نه بيمارم نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش،

حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي.

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود


ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند،

شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد.

چنانچه با خودش مي گفت: بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من،

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد

و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد. پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت.

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست،

به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي

دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست


خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم

وحالامن تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد

کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت


نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت.

اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد


بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل

ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد.

 



 

نوشته شده توسط سيد محمد حسيني در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 2:26 موضوع | لينک ثابت


آه پشت آه می کشم...!

          بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

روبه روی من نشسته ای و  آه می کشم

روی لحظه های عاشقم  نگاه   می کشم

لرزشی  گرفته   ذوقم  از  تموج   نگاه

هی   مرتب   اشتباه   اشتباه   می کشم

خنده ام گرفته از خودم که  چند   مرتبه

چشم های   آبی  تو را   سیاه   می کشم

تو به هیچ کس شبیه نیستی ،    هیچ کس

یا که من نشسته ام  فقط  گناه   می کشم

بعد ناگهان ستاره ای  که  پاک   می شود

دست می برم به آسمان و  ماه   می کشم

ماه روبه رویت آه!یک نگاه  سربه زیر

یک  سپیده   آفتاب را  گواه   می کشم

آفتاب هم تبسمش کم است،  مبهم است

پاک می کنم و  آه  پشت  آه   می کشم

 

                        بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

هرشب در رویاهایم تو را می بینم احساست می کنم،اینگونه تو را می شناسم.اینگونه باش.هرجاکه هستی،دور؛نزدیک،با وجود هزاران چهره ها و فاصله ها وکهکشان هایی که بین ماست.بیا و خودت را به من بنما ...عشق فقط یک بار سراغ انسان می آیدوبرای یک عمر می ماندونخواهد رفت تا ما برویم.

وعشق همان بود که یک بار وزید ویک عمر ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد و ما تا ابد عاشق می مانیم!

                    

                      بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com           

هم از تو در این ره گذر نمی خواهم

 

                   وهم حضور تو را مختصر نمی خواهم

 

اگرچه حرف توقف به دفتر من نیست

 

                  قبول کن که تو  را  رهگذر  نمی خواهم

 

                  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط سيد محمد حسيني در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 21:41 موضوع | لينک ثابت


همه رفتن. چنین بی کس شدن در باورم نیست:((

                 

                                          وخداوند عشق را آفرید ...

                        

                                          آره از تو یاد گرفتم ...

                                      وگناه دیگران این است ...

                                

هر چند مال من نشدي

ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم

ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره

ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم دار

 هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم

خيلی دلم گرفته از خيلی ها

 

به ديدنم بيا که خيلی تنهام

هيچکی نمي فهمه چه حالی دارم

چه دنيای رو به زوالی دارم

مجنونم و دل زده از ليلی ها

خيلی دلم گرفته از خيلی ها

نمونده از جوونيام نشونی

پير شدم، پير تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

تويه شب هات ستاره نيست

موندی و راه چاره نيست

اگر چه هيچ کس نيومد

سری به تنهاييت نزد

امّا تو کوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

اگر بيای همون جوری که بودی

کم ميارن حسود ها از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنيده از خودش بيخوده

امّا خودم پر شدم از گلايه

هيچی ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي که خالی از عشق و امّيد

هميشه محتاج به نور خورشيد

بايد بنويسم

 

بايد بنويسم . ...

....هنوز هم بايد بنوسم

هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن 
 بهانه ای برای خنديدن ،
 بهانه ای برای گريستن ،
 بهانه ای برای زندگی کردن
 ديگر بهانه ای برای هيچ چيزی وجود ندارد
.مدتهاست نگريستم

حتی مدت هاست که نخنديد ه ام
راستی من کيستم
مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم
به من بگويد من کيستم

 

 

چقدر همه چیز خوبست

 

چقدر همه چیز خوبست

هنوز هم می شود ستاره ها را شمرد و به ماه رسید

و ساعت ها در ماه خیره ماند

چقدر همه چیز خوب است ، همه چیز

هنوز هم گاهگاهی باران می بارد

ومن گاههاهی بوی خیس ِ باران را می چشم

چقدر همه چیز خوب است ، نه ؟

هنوز هم می شود در نگاهی خسته خیره ماند ، در آینه

وهنوز هم می شود تسلیم ِ خواهشی معصومانه شد

و در آغوش ِ یک فنجان چای آرام گرفت

چقدر همه چیز خوب است ! چقدر

هنوز هم گاهگاهی غمگین می شوم . گاهگاهی !؟

چقدر همه چیز بر وقف ِ مراد است

من هنوز هم بعضی خواب ها ، خواب می بینم

خواب می بینم

چقدر

همه

چیز

خوب

...

این روزها هنوز هم زنده ام و نفس می کشم

این هم خوب است

قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد

رقص من

من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده ام

من بی سر و بی دست و پا در خواب خون رقصیده ام

میلاد بی آغاز من هرگز نمی داند کسی

من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ام

فردای ناپیدای من پیداست در سیمای من

این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام

منظومه ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم

در کهکشانی بی نشان خورشید گون رقصیده ام

ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن

من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام

میلاد دانایی منم، پرواز بینایی منم

من در عروجی جاودان از حد فزون رقصیده ام

با رقص من در آسمان، رقصان تمام اختران

من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده ام
 
 

هنگامی که

 

هنگامی که ديگر طعامی جز خوردن غصه نباشد هنگامی که ديگر آينه ها را توان نگاه به موجودی انسان مانند نيست هنگامی که آسمان هم اشک هايش را دريغ کند هنگامی که حال و هوای گريه می پوسد هنگامی که نوازش خار را عادتی ديرينه دانندهنگامی که آتش عشقی را نسيمی خاموش کند
هنگامی که شوکران گواراترين نوشيدنی باشدهنگامی که خدای عشق را در پستوی خانه هم نتوان پيدا کردهنگامی که عاشق شدن را بازی کودکان دانند
هنگامی که روی ماه در ميان غبار خاطرات گم شود هنگامی کهآری، هنگامی ست که آوای عشق را تنها و تنها در نی غربت ها می توان شنيد و بس
 


 

نوشته شده توسط سيد محمد حسيني در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 18:12 موضوع | لينک ثابت


عذاب

عذاب

تحمل عذاب نبودنت

آسون تر از تحمل دیدن ناراحتیته

تو بمون

من میرم تا دیگه ناراحتت نکنم

مثل همیشه

هر چی تو بگی

هر چی تو بخوای...


 

نوشته شده توسط سيد محمد حسيني در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 17:42 موضوع | لينک ثابت